تبلیغات
☊ پُــونـــــــ❤0❤ــــــــی ✿ کلــــــــ0o0ـــــــوپ☊ - داستان طنز \:

داستان طنز \:

چهارشنبه 13 بهمن 1395 11:32 ب.ظ

نویسنده : ☊ Alexandra ✿ Mélodies ✿ Août ☊
روزی بود و روزگاری. آن روز اکتویا آهنگی مینواخت.
 که ناگهان بقیه دست زدند....



آروم آروم این دست زدن تبدیل شد به رقصیدن... 
و اما واکنش اولیه فلاترشای:
هم اکنون واکنش دومیه\\\\\\\\\\\\: :
فلی: چرا شما خفه نمی شیییییییییییین؟؟؟؟؟؟ \\\\\\\\\\\\:
انقدر که همه ترسیده بودند بالاخره فهمیدند که فلاترشای را از خواب بیدار کردند به همین سبب با چیزی به این شکل:

دوباره او را خواباندند \\\\\\\:
تمام\\\\\\:



دیدگاهها : بکلیک \\\\\\:
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 بهمن 1395 11:48 ب.ظ